![]() |
![]() |
|
| In weblog ra taghdim mikonam be hamsaram zahra |
دلت تنگ است ميدانم ، قلبت شكسته است مي دانم ، زندگي
برايت عذاب است ميدانم ، دوري برايت سخت است ميدانم … اما براي چند لحظه آرام بگير عزيزم … گريه نكن كه اشكهايت حال و هواي مرا نيز باراني مي كند ، گريه نكن كه چشمهاي من نيز به گريه خواهند افتاد … آرام باش عزيزم ، دواي درد تو گريه نيست! بيا و درد دلت را به من بگو تا آرام بگيري ، با گريه خودت را آرام نكن...! با تنهايي باش اما اشك نريز ، درد دلت را به تنهايي بگو زماني كه تنهايي! گريه نكن كه اشكهايت مرا نا آرام ميكند .! گريه نكن چون گريه تو را به فراسوي دلتنگي ها ميكشاند ! گريه نكن كه چشمهايم طاقت اين را ندارند كه آن اشكهاي پر از مهرت را بر روي گونه هاي نازنينت ببينند ، و دستهايم طاقت اين را ندارند كه اشكهاي چشمهايت را از گونه هايت پاك كنند .! گريه نكن كه من نيز مانند تو آشفته مي شوم! گريه نكن ، چون دوست ندارم آن چشمهاي زيبايت را خيس ببينم! حيف آن چشمهاي زيبا و پر از عشقت نيست كه از اشك ريختن خيس و خسته شود؟ اي عزيزم ، اي زندگي ام ، اي عشقم ، اگر من تمام وجودت مي باشم ،اگر مرا دوست ميداري و عاشق مني ، تنها يك چيز از تو ميخواهم كه دوست دارم به آن عمل كني و آن اين است كه ديگر نبينم چشمهايت خيس و گريان باشند! زندگي ارزش اين همه اشك ريختن را ندارد ، آن اشكهاي پر از مهرت را درون چشمهاي زيبايت نگه دار ، بگذار اين اشكها در چشمانت آرام بگيرند … عزيزم گريه نكن چون من از گريه هايت به گريه خواهم افتاد ! وقتي اشكهايت را ميبينم غم و غصه به سراغم مي آيد! وقتي اشكهايت را ميبينم حال و هواي غريبي به سراغم مي آيد ! وقتي اشكهايت را ميبينم ، از زندگي ام خسته مي شوم! وقتي اشك ميريزي دنيا نيز ماتم ميگيرد ، پرندگان آوازي نميخوانند ، بغض آسمان گرفته مي شود ، هوا ابري مي شود و پرستوهاي عاشق خسته از پرواز ! گريه نكن عزيزم… آرام باش عزيزم، بگذار اين اشكهاي گذشته را از گونه هاي نازنينت پاك كنم ، دستهايت رادر دستان من بگذار عزيزم، سرت را بر روي شانه هايم بگذار عزيزم و درد و دلهايت را در گوشم زمزمه كن عزيزم … من مي شنوم بگو درد دلت را عزيزم! با گريه خودت را خالي نكن عزيزم چون بغض گلويم را مي گيرد ، با گفتن درددلت به من خودت را خالي كن تا دل من نيز خالي شود! ميدانم وقتي اين متن مرا ميخواني اشك از چشمانت سرازير مي شود آري پس براي آخرين بار نيز گريه كن چون اين درد دلي بود كه !من نيز با چشمان خيس نوشتم ![]() |
|||
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 12:51 بعد از ظهر توسط Alireza |
|
توي ژاپن
جوان اولي از عشق جوان دومي نسبت به دختر محبوبش متاثر ميشه و خودکشي مي کنه! جوان دومي هم از مرگ همنوع خودش اونقدر اندوهگين ميشه که خودکشي مي کنه! بعدش براي دختر ژاپني هم چاره اي جز خودکشي نيست! توي اسپانيا مرد اولي توي دوئل ، مرد دومي رو از پاي در مياره و با زن محبوبش به آمريکاي جنوبي فرار مي کنن! توي انگلستان دو تا عاشق با کمال خونسردي حل قضيه رو به يه شرط بندي توي مسابقه ء اسب سواري موکول مي کنن! اسب هر کدوم برنده شد ، معشوق مال اون ميشه! توي فرانسه خيلي کم کار به جاهاي باريک مي کشه! دو تا مرد با همديگه توافق مي کنن که خانم مدتي مال اولي و مدتي مال دومي باشه! توي استراليا دو تا مرد بر سر ازدواج با معشوق مشترک سالها مشاجره مي کنن! اين مشاجره اونقدر طول مي کشه تا يکي از طرفين پير بشه و بميره ، يا از يه مرضي بميره! اونوقت اونکه زنده مونده با خيال راحت به مقصودش مي رسه! توي قفقاز جوان اولي دختر محبوب رو بر مي داره و فرار مي کنه! دومي هم دختر رو از چنگ اولي مي دزده و پا به فرار مي ذاره! باز اولي همين کار رو مي کنه و اين ماجرا دائما« تکرار ميشه! توي نروژ معشوقه ء دو مرد براي اينکه به جدال و دعواي اونها خاتمه بده خودشو از بالاي ساختمون مرتفعي ميندازه پايين و غائله ختم ميشه! توي آفريقا قضيه خيلي ساده ست و جاي اختلاف نيست! دو تا مرد ، زني رو که مي خوان عقد مي کنن و علاده بر اون ، بيست تا زن ديگه هم مي گيرن! توي مکزيک کار به زد و خورد خونيني مي کشه و يکي از طرفين کشته ميشه! ولي بعدش اونکه رقيبش رو کشته از دختر مورد نظر دلسرد ميشه و دخترک بي شوهر مي مونه! توي آمريکا حل قضيه بستگي به زن داره و هر کس رو انتخاب کرد با اون ازدواج مي کنه! توي ايران فقط پول موضوع رو حل مي کنه! پدر و مادر دختر مي شينن با همديگه مشورت مي کنن و خواستگاري که پولدار تر و گردن کلفت تره رو انتخاب مي کنن! عاشق شکست خورده اگه توي عشقش جدي باشه يا بايد خودشو بکشه يا رقيب رو از ميدون به در کنه يا افسردگي مي گيره و ... ![]() |
||
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 12:43 بعد از ظهر توسط Alireza |
|
يادته يه روز ابري داشت بارون مي يومد
صداي شرشر بارون از تو ناودون مي يومد طنين زمزمه تو نرم و آروم مي يومد نداي قلب منم خيلي آسون مي يومد چهره ناز توام خيلي پر نور مي يومد اشكاي چشم منم چه دون دون مي يومد گرمي عشقمونم از اين سو اون سو مي يومد نمي گم كه بي صدا آخه بارون مي يومد غمي كه توي دلم بود داشت بيرون مي يومد سردي فاصله ها مي رفت ديگه نور مي يومد صداي خنده ما از تو دالون مي يومد مي گن از اونروز ديگه بارون نيومد بوي نم شرشر ناودون نيومد ديگه هيچوقت مثل ما ليلي و مجنون نيومد جمله دوستت دارم طفلي با زور مي يومد صداي قاصدكا از تو زندون مي يومد ولي عصرا صدايي از اونور كوه مي يومد صداي قلباي ما هنوز آرووم مي يومد ولي بارون نيومد... ديگه بارون نيومد... ديگه هيچوقت مثل ما ليلي و مجنون نيومد... جمله دوستت دارم طــــــــــفلي با زور مي يومد ![]() |
||
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 11:45 قبل از ظهر توسط Alireza |
|
نام و نام خانوادگي : كاظم تبريزي؛ كلاس: دبستان
موضوع انشا: سال گذشته را چگونه گذرانديد؟ قلم بر قلب سفيد كاغذ مي گذارم و فشار مي دهم تا انشاء ام آغاز شود. سال گذشته سال بسيار خوبي و پر بركتي مي باشد. سال گذشته پسر خاله ام زيرچرخ تريلي رفت و له گشت و ما در مجلس ترحيمش شركت كرديم و خيلي ميوه و خرما و حلوا خورديم و خيلي خوش گذشت. ما خيلي خاك بازي كرديم. من هر چي گشتم پسرخاله ام را پيدا نكردم. در آن روز پدرم مرا با بيل زد، بدون دليل! من در پارسال خيلي درس خواندم ولي نتوانستم قبول شوم و من را از مدرسه به بيرون پرت كردند. پدرم من را به مكانيكي فرستاد تا كار كنم و اوستاي من هر روز من را با زنجير چرخ مي زد و گاهي موقع ها كه خيلي عصباني مي شد من را به زمين مي بست و دو سه بار با ماشين يكي از مشتري ها از روي من رد مي شد. من خيلي در كارهاي خانه به مادرم كمك مي كنم. مادرم من را در سال گذشته خيلي دوست مي داشت و من را خيلي ماچ مي كند ولي پدرم خيلي حسود است و من را لاي در آشپزحانه مي گذاشت. در سال گذشته شوهر خواهرم و خواهرم خيلي از هم طلاق گرفتند و خواهرم بسيار حامله است و پدرم مي گويد يا پسر است يا دوقلو، ولي من چيزي نمي گويم چون مي دانم كه بچه اي به اين اندازه از هيچ كجاي خواهرم در نخواهد آمد! در سال گذشته ما به مسافرت رفتيم و با قطار رفتيم. من در كوپه بسيار پدرم را عصباني كردم و او براي تنبيه من را روي تخت خواباند و تخت را محكم بست و من تا صبح همان گونه خوابيدم! پدرم در سال گذشته خيلي سيگار مي كشد و مادرم خيلي ناراحت است و هي به من ميگويد: كپي اوغلي، ولي من نمي دانم چرا وقتي مادرم به من فحش مي دهد، پدرم عصباني مي شود! در سال گذشته ما به عيد ديدني رفتيم و من حدودا خيلي عيدي جمع كرده ام، ولي پدرم همه آن ها را از من گرفت و آنتن ماهواره اي خريد كه بسيار بد آموزي دارد و من نگاه نمي كنم و پدرم از صبح تا شب شوهاي بي ناموسي نگاه مي كند و بشكن مي زند. پدرم در سال گذشته رژيم گرفته است و هر شب با دوست هايش آب(شراب) و ماست و خيار مي خورند و مي خندند، گاهي وقتا هم آب با چيپس و ماست موسير این بود انشاء من........ ![]() |
||
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 11:23 قبل از ظهر توسط Alireza |
|
|
نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم... چون دنيا يه روز تموم ميشه... نميخوام بگم که مثل گلی... چون گل هم يه روز پژمرده ميشه... نميخوام بگم که سياهی چشمات مثل شبهای پر ستاره اس... چون شب هم بالاخره تموم ميشه... نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالی... چون اب که هميشه پاک نميمونه... نميخوام بگم که دوستت دارم... چون منکه اصلا دوستت ندارم... بلکه من عاشقتم... چقدر سخته هر لحظه با تو بودن اما از تو دور بودن... |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 11:7 قبل از ظهر توسط Alireza |
|
1.براي جبران اشتباهات، به دوستانت همانقدر زمان بده که براي خودت فرصت قائل مي شوي.
2.درملاقات هاي اوليه با دوست جديدتان،موضوعات غم انگيز و بد گذشته راتعريف نکنيد! 3.اگر يکي از دوستانتان از دست شما خيلي عصبانيست، مدتي اورا به حال خودش بگذاريد. 4.از اين که بهترين دوستانتان در هر شرايطي نظرش نسبت به شما تغيير نخواهد کرد ، مطمئن باشيد! 5.بهتر است دوستانتان رافقط براي خودش بخواهيد نه به خاطر آنچه که مي توانند در اختيار شما بگذارند ![]() |
|||
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 10:59 قبل از ظهر توسط Alireza |
|
بهترين دوست اون دوستي كه بتوني باهاش روي يك سكو ساكت
بنشيني و چيزي نگي و وقتي ازش دور ميشي حس كني بهترين گفتگوي عمرت رو داشتي. ما واقعاً تا چيزي را از دست نديم، قدرش را نميدونيم، ولي در عين حال تا وقتي كه چيزي رو دوباره بدست نياريم، نميدونيم چيزي را از دست داديم. اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي، تضميني بر اين نيست كه اون هم همين كارو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش، فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه و اگه اينطور نشد، خوشحال باش كه توي دل تو رشد كرده. در يك دقيقه ميشه يك نفر رو خرد كرد، در يك ساعت ميشه كسي را دوست داشت و در يك روز ميشه عاشق شد ولي يك عمر طول ميكشه تا كسي رو فراموش كرد. دنبال نگاهها نرو، چون ميتونن گولت بزنن، دنبال دارايي نرو چون كمكم افول ميكنه دنبال كسي برو كه باعث بشه لبخند بزني چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز تيره را روشن كرد. كسي را پيدا كن كه تو را شاد كنه. دقايقي توي زندگي هستن كه دلت براي كسي اونقدر تنگ ميشه كه ميخواي اونو را از رويات بيرون بكشي و توي دنياي واقعي بغلش كني. رويايي رو ببين كه ميخواي. جايي برو كه دوست داري. چيزي باش كه ميخواي باشي. چون فقط يك جون داري و يك شانس براي اينكه هر چي دوست داري انجام بدي. آرزو ميكنم به اندازه كافي شادي داشته باشي تا خوش باشي، به اندازه كافي بكوشي تا قوي باشي، به اندازه كافي اندوه داشته باشي تا يك انسان باقي بموني و به اندازه كافي اميد تا خوشحال بموني. هميشه خودتو جاي ديگران بگذار، اگر حس ميكني چيزي ناراحتت ميكنه، احتمالاً ديگران را آزار ميده. شادترين افراد لزوماً بهترين چيزها رو ندارن، اونا فقط از اونچه تو راهشون هست بهترين استفاده رو ميبرن. شادي براي اونايي كه گريه ميكنن و يا صدمه ميبينن زنده است. براي اونايي كه دنبالش ميگردن و اونايي كه امتحانش كردن. چون فقط اينها هستن كه اهميت ديگران رو تو زندگيشون ميفهمن. عشق با يك لبخند شروع ميشه، با يك بوسه رشد ميكنه و با يك اشك تموم ميشه. روشنترين آينده هميشه روي گذشته فراموش شده، شكل ميگيره. نميشه تا وقتي كه دردها و رنجها را دور نريختي، توي زندگي به درستي پيش بري. وقتي به دنيا اومدي، تو تنها كسي بودي كه گريه ميكردي و بقيه ميخنديدن. سعي كن يه جوري زندگي كني كه وقتي رفتي، تنها تو بخندي و بقيه گريه كنن. لطفاً اين متن رو به اونايي كه براتون ارزش دارن بفرستين. براي اونايي كه زندگي شما رو لمس كردن. اونايي كه وقتي احتياج داشتين، باعث شدن بخندين. اونايي كه باعث شدن وقتي ناراحت بودين، سمت روشن واقعيتها رو ببينين. اونايي كه شما ميخوايد بدونن كه شما قدر دوستي با اونا رو ميدونين. اگه اين كار را نكنين، خوب براتون اتفاقي بدي نميافته ولي تنها شانس روشن كردن روز يك دوست با يك نامه رو از خودتون گرفتين. ![]() |
|||
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 3:46 بعد از ظهر توسط Alireza |
|
|
سلام
براي تو مي نويسم . تويي که مرا با عشق خويش خلق کردي .تويي که پرواز به من آموختي بدون بالي براي گشودن . پر پرواز به من دادي بي آنکه خويش بر بال هايم بنشيني و اوج گرفتنم را به نظاره روي. خلقم کردي از هيچ ولي دوباره ويرانم کن که خود طاقت ويران کردن ندارم . بي تو هيچم و تو مي داني. تو مي داني وجودم را بر وجودت بنا نمودي و چه قصر سست بنيادي . قصري که تو بر درياچه ي هوس ساختي و من بردشت نام آور عشق. تو ندانستي چه مي کني با قلب يخ زده ي من ومن مي دانستم طريق دل بستن را.مي سرودم عشق را بي آن که بدانم قافيه را .مي کشيدم پروانه را بر بوم گونه هايت بي آن که بدانم شمع چيست.ديگر گل را باور ندارم . نمي توانم آسمان را باور کنم.رفتي.... سفرت به خير
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 9:50 قبل از ظهر توسط Alireza |
|
|
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش مي کردي
تمامي ذرات وجودت عشق را فرياد مي کرد اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم چشمهايم را مي شستي و اشکهايم را با دستان عاشقت به باد مي دادي اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من مي دوختي تا من بر سکوت نگاه تو رازهاي يک عشق زميني را با خود به عرش خداوند ببرم اي کاش مي دانستي اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمي شکستي گر چه خانه ي شيطان شايسته ي ويراني است اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم لحظه اي مرا نمي آزردي که اين غريبه ي تنها , جز نگاه معصومت پنجره اي و جز عشقت بهانه اي براي زيستن ندارد اي کاش مي دانستي اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم همه چيز را فدايم مي کردي همه آن چيز ها که يک عمر بخاطرش رنج کشيده اي و سال ها برايش گريسته اي اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم همه آن چيز ها که در بندت کشيده رها مي کردي غرورت را ...... قلبت را ...... حرفت را ![]() يادمان باشد طلب عشق ز هر بي سرو پايي نکنيم
يادمان باشد از امروز جفايي نکنيم يا که در خويش شکستيم صدايي نکنيم يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بي سرو پايي نکنيم ![]()
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 3:40 بعد از ظهر توسط Alireza |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 |
| پیوندها |
|
گاهی فلسفه گهگاه شعر متن جالب |
|
RSS
|