تبليغاتX
عکس ومتن
این وبلاگ رو تقدیم میکنم به عشق
دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش

 

روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 10:24 قبل از ظهر  توسط غریبه | 

مست مستم لیک مستی دیگرم

امشب از هر شب به تو عاشق ترم

راست گویند یک رگم هوشیار نیست

مستم اما جام و می در کار نیست

مست عشقم مست شوغم مست دوست

مست معشوقی که عالم مست اوست

چه کسي خواهد ديد
مردنم را بي تو
گاه مي انديشم خبر مرگ مرا
با تو چه کس مي گويد
آن زمان که خبر مرگ مرا مي شنوي
روي خندان تو را کاش مي ديدم
شانه بالا زدنت را ( بي قيد ) و تکان دادن دستت
که مهم نيست زياد و تکان دادن سر
چه کسي باور کرد
جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد
مي تواني تو به من زندگاني بخشي
يا بگيري از من آنچه را مي بخشي

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 4:4 بعد از ظهر  توسط غریبه | 
شمع میسوزدو پروانه به دورش همه شب...........

من که میسوزم و پروانه ندارم چه کنم.........

فرق منو پروانه در این بود ...............

پروانه پرش سوخت ولی من جگرم.............

شمع سوزان تو ام اینگونه خاموشم مکن

از کنارم رد شدی اما فراموشم مکن

شب بود شمع بود من بودم و غم

شب رفت شمع سوخت من ماندم و غم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 3:30 بعد از ظهر  توسط غریبه | 
دستم بوي گل مي داد. مرا به جرم چيدن گل محكوم كردند.اما هيچ كس فكر نكرد كه شايد من يك گل كاشته باشم.
 
هميشه به ياد داشته باش خوشبختي در پسه لحظه ها پنهان شده استبراي پيدا کردنش لحظات را بي هدف دنبال نکن .. و گرنه خوشبختي در لحظاتت گم مي شود
 
تا حالا با خودت فکر کردي که چرا غروب زيباست و طلوع هم زيباست ،چون با طلوع ، خورشيد متولد مي شه و وقتي غروب مي کنه با غمهايي که در طول روز جمع کرده از دنيا ميره، مي دونه که فردايي هست و مي تونه باز طلوع کنه و زيباييش را در آينه اي که غمها را بر دوش مي کشه نشون بده و نا اميد نميشه. پس ما هم مي تونيم ............باز طلوع کنيم و بمانيم تا فردا .
 
 
وقتي به آسمون نگاه ميکني، دوست داري کدوم ستاره مال تو باشه؟ به اوني که کم نور تره قانع باش چون اوني که پر نور تره را، همه نگاه ميکنن

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 2:33 بعد از ظهر  توسط غریبه | 
سعي كن به خاطر كسي كه دوستش داري غرورتو از دست بدي ولي مواظب باش به خاطر غرورت كسي رو كه دوست داري از دست ندي
 
زيبا ترين گل با اولين باد پاييزي پرپر شد . با وفاترين دوست به مرور زمان بي وفا شد اين پرپر شدن از گل نيست و اين بي وفايي از دوست نيست از روزگار است
 
 
به عشق گفتم : تا تو رو دارم تنها نيستم من رو تنها گذاشت و رفت .... به احساس گفتم: تا تو رو دارم تنها نيستم من رو تنها گذاشت و رفت ....به وفا گفتم: تا تو رو دارم تنها نيستم اونم من رو تنها گذاشت و رفت.... ولي وقتي به تنهايي گفتم: تا تو رو دارم تنها نيستم ، موندو همدمو مونسم شد.
 
خنده ادما هميشه از دل خوشي نيست گاهي شكستن دلي كمتر از ادم كشي نيست.... گاهي دل انقدر تنگ ميشه كه گريه هم كم مياره..جا ميزنه.. دل هم سر به ديوار ميزنه.. پس يه حرف ساده هم گاهي چقدر غم مياره
 
زمان به من اموخت : که دست دادن معني رفاقت نيست ، بوسيدن قول ماندن نيست ، و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست
 
نميدانيد که روزي رفتني هستيد؟؟؟نه زندگي آنفدر شيرين است ونه مرگ آنقدر ترسناک که انسان به خاطر هر کدوم از آن دو شرافتش را از دست بدهد
 
 

 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 10:13 قبل از ظهر  توسط غریبه | 

 

شبی از پشت یک تنهائی نمناک وبارانی

تورابا لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن

باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای

درکوچه های آبی احساس

تورا از بین گلهائی که در تنهائیم روئید

با حسرت جدا کردم

 

رسم اين شهر عجيب است بيا برگرديم

قصد اين قوم فريب است بيا برگرديم

عشق بازيچه ي شهر است ولي در ده ما


دختر عشق نجيب است بيا برگرديم


كرمها در دل هر كوچه اقامت دارند


روستا مامن سيب است بيا برگرديم


چه حسابيست در اين شهر كه در مبحث جبر


جاي بعلاوه صليب است بيا برگرديم
 
 

 

 


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 9:55 قبل از ظهر  توسط غریبه | 

 

سلامی به گرمی دستانت هر چند آنها را لمس نکرده ام وبه سرخی لبانت اگر آنها را از من دریغ ننمائی  وبه سیاهی چشمانت اگر آنها را نبندی........

دوست داشتم اشک بودم در داخل چشمانت متولد میشدم روی گونه هایت میزیستم و روی لبانت میمردم ..........

عزیزم میخواستم هدیه ای برایت بفرستم ..

سرو گفت مرا بفرست تا سایه سربلندایش باشم * خار گفت مرا بفرست تا تیغی بر سینه ی دشمنانش باشم * مروارید گفت مرا بفرست تا تیغی بر سینه ی دشمنانش باشم * ناگهان صدائی شنیدم .......بله درست بودصدای قلبم بود که می گفت مرا بفرست تا بداند چقدر دوستش داری

اگر در عشقت از من دریغ داری میتوانی با نوک خنجر سینه ام را شکافته و در اعماق قلبم ببینی نوشته است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 9:29 قبل از ظهر  توسط غریبه | 

سلام

در زمان کودکی تازه بدنیا امدم به من گفتن عشق چیست ؟؟؟؟

من فکر میکردم عشق عروسکی است که بعدها با او بازی خواهم کرد

ولی وقتی بزرگتر شدم دیدم عروسکی هستم در دست عشق

ادما زود همه چیرو یادشون میره

قولاشون حرفاشون همه چیرو یادشون میره

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 8:11 بعد از ظهر  توسط غریبه | 
پسر بچه‌اي وارد يک بستني‌فروشي شد و پشت ميزي نشست. پيشخدمت يک ليوان آب برايش آورد. پسر بچه پرسيد: يک بستني ميوه‌اي چند است؟" پيشخدمت پاسخ داد : " 50 سنت". پسربچه دستش را در جيبش فرو برد و شروع به شمردن کرد. بعد پرسيد:" يک بستني ساده چند است؟" در همين حال تعدادي از مشتريان در انتظار ميز خالي بودند. پيشخدمت با عصبانيت پاسخ داد: "35 سنت". پسر دوباره سکه‌هايش را شمرد و گفت: "لطفا يک بستني ساده". پيشخدمت بستني را آورد و به دنبال کار خود رفت. پسرک نيز پس از خوردن بستني، پول را به صندوق پرداخت و رفت. وقتي پيشخدمت بازگشت، از آنچه ديد حيرت کرد. آنجا در کنار ظرف خالي بستني ، دو سکه پنج‌ سنتي و پنچ سکه يک ‌سنتي گذاشته شده بود براي انعام پيشخدمت
 
هیچ وقت به ظاهر ادما توجه نکن  ...............
 
 
اونی اصلا فکرشو نمیکنی  شاید بیشتر از همه دوستت داشته باشه............

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 4:44 بعد از ظهر  توسط غریبه | 

 

استکان از دستم افتاد شکست پدرم ناراحت شد مادرم حرص خورد برادرم گفت قشنگ بود خواهرم گفت مال من بود اما وقتي قلبم شکست هيچکس چيزي نگفت بميرم اي دل که بي صدا شکست

دل واسه ی شکستنه قبول دارین؟

اومدی بشکنی بشکن،از من ساده چی مونده

قبل تو هر کی بوده تموم تارو پود سوزونده

تو هم از یکی دیگه سوختی میخوای تلافی باشه

بیا این تو و دلو باقی احساسی که مونده

دل ما اونقده پارست،موندنش مرگ دوبارست

آسمون سینه ما خیلی وقته بی ستارست

همینی که باقی مونده واسه دلخوشی تو بشکن

تیکه تیکه هامو بردن، آخرینشم تو بکن

بزن و برو عزیزم،مثل هر کس که زدو برد

طفلی این دل که همیشه به گناه دیگرون مرد

مهمم نیست به چه جرمی یا گناهی این سزاشه

باقی دلم یه مشت خاک همینم میخوام نباشه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 4:23 بعد از ظهر  توسط غریبه | 

 

آدمـک آخــرِ دنيــاست، بخند...
 
 آدمـک مـرگ هـمين جاست، بخند...
 
 آن خـدايي که بـزرگش خوانـدي به خـدا، مثـل تـو تنهـاست، بخند...
 
دستخطي کـه تـو را عاشـق کرد شوخـيِ کاغــذي ماسـت، بخند...
 
 فکر کن دردِ تـو ارزشـمند است فکر کن گريـه چـه زيباست، بخند...
 
 صبحِ فردا به شبت نيست که نيست, تـازه انگار کـه فـرداسـت، بخند...
 
راستـي آنچـه بـه يــادت داديم پَر زدن نيست کـه درجاسـت، بخند...
 
آدمــک نغمــهء آغــاز نخوان به خــدا آخــر دنيـاست، بخند
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 4:16 بعد از ظهر  توسط غریبه | 

 

ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد...پشت خط مادرش بود..... پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟؟؟؟؟؟ مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي..... فقط خواستم بگويم تولدت مبارك پسرم..... پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد.....صبح سراغ مادرش رفت.....وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت..... ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود..... (دل هيچ کسي رو نشکنين

هنوزم دوستت دارم مادر

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 4:4 بعد از ظهر  توسط غریبه | 
روزي مردي عقربي را ديد که درون آب دست و پا مي زند، تصميم گرفت عقرب را نجات دهد اما عقرب انگشت او را نيش زد. مرد باز هم سعي کرد عقرب را از آب بيرون بياورد اما عقرب بار ديگر او را نيش زد. رهگذري او را ديد و پرسيد : چرا عقربي را که نيش مي زند نجات ميدهي؟ مرد پاسخ داد: اين طبيعت عقرب است که نيش بزند ولي طبيعت من اينست که عشق بورزم. چرا بايد مانع عشق ورزيدن شوم فقط به اين دليل که عقرب طبيعتاً نيش ميزند؟
 
 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 2:29 بعد از ظهر  توسط غریبه | 

مي خواهم ... در باختن ... در بردن ... در زيستن و در مردن ... شانه به شانه ات بيايم ...در فصلهاي سرد .... پايم را بر گودي جا پايت ... بر مخمل برفها بگذارم .. و با حضور بهار ... از مزرعه سبز دستانت برويم ... مي خواهم مينياتور شريف خنده هايت .. .بالغ گفته هايت ... در هجوم ثانيه شمار روزهاي با تو بودن .... باشد .. و برگ برگ اين تقويم ... با تو به آخر برسد

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 2:21 بعد از ظهر  توسط غریبه | 

نمي دانم محبت را بـر چه کاغذي بنويسم که هرگز پاره نشود بـرچـه گلـي بـنويـسم که هـرگز پرپر نشـود بـر چه ديواري بنويسم که هرگز پاک نشود بـر چه آبـي بنويسم که هـرگز گل آلود نشود وسرانجام بـر چه قلـبي بنويسم که هـرگز سـنگ نشود

دوستت دارم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 2:17 بعد از ظهر  توسط غریبه | 
از وقتي سقف خانه مان چکه مي کند از باران بدم مي آيد.. از وقتي مادرم پاي دار قالي مرد از قالي بدم مي آيد از وقتي برادرم به شهر رفت و ديگر نيامد از شهر بدم مي آيد از وقتي پدرم شبها گريه مي کند از شب بدم مي آيد از وقتي دستان آن مرد سرم را نوازش کرد و بعد به پدرم سيلي زد از دستهاي مهربان بدم مي آيد.. از وقتي خواهرم پاهايش زير گرماي آفتاب تاول مي زند از آفتاب بدم مي آيد از وقتي سيل آمدو مزرعه را ويران کرد از آب بدم مي آيد و تنها خدا را دوست دارم!!! چون او باران را فرستاد تا مزرعه مان خشک نشود!!! چون او شب را مي آورد که اشک هاي پدرم را هيچ کس نبيند!!! چون او مادرم را برد پيش خودش که او هم گريه نکند!!! چون او به برادرم کمک کرد که برود تا آنجا خوشبخت تر زندگي کند!!! چون من دعا کردم و مي دانم دستهاي آن مرد را که به پدرم سيلي زد فلج خواهد کرد!!! چون او آفتاب را فرستاد تا مزرعه جوانه بزند!!! چون او سيل را جاري کرد تا گناه انسان را از زمين بشويد!!! و من تنها خدا را دوست دارم...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 2:10 بعد از ظهر  توسط غریبه | 

اگه يه روز ديدي وقتي داري رد ميشي بر ميگرده و نگات ميکنه ، بدون براش مهمي . اگه يه روز ديدي وقتي داري زمين ميخوري بر ميگرده و با عجله مياد طرفت ، بدون براش عزيزي . اگه يه روز ديدي وقتي داري ميخندي بر ميگرده و نگات ميکنه ، بدون براش قشنگي . اگه يه روز ديدي وقتي داري گريه ميکني بر ميگرده و مياد با تو اشک ميريزه ، بدون دوست داره . اگه يه روز ديدي از نبودنت داغون شده ، بدون غير از تو هيچ کسي رو نداره

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 10:47 قبل از ظهر  توسط غریبه |